وجه پر از کثافتِ زندگی

امروز خیلی حالم بد است و دلم پر. می خواهم بد و بیراه بگویم و هر چه فحش هست نثار خودم و همه آنهایی کنم که در این جامعه زندگی می کنند. اگر هم فکر می کنید اینها هم یک مشت گفته های «مالیخولیایی»ست، یک ضربدر آن بالا گوشه سمت راست پنجره تان هست. محبت کنید و فشارش دهید که اصلا حوصله تان را ندارم!!!

 


ما یک نسل سوخته ی تباه شده ایم. نسلی که در کثافت غوطه ور شده است و هر چه تقلا می کند، برای بیرون آمدن راهی نیست. دروغ، تنبلی و تن پروری جزو ارزشهای ماست. اینجا جامعه ایست که آدمهایش فکر می کنند زندگی باری است بر دوششان. زندگی تکلیفی ست سخت و غیر قابل تحمل که فقط به هر قیمتی شده درست مانند تکلیفهای زمان مدرسه رفتنشان باید سر و تهش را هم بیاورند. به چه قیمتی؟ مهم نیست. چطور؟ اصلا مهم نیست.

کثافت از سر و کولمان بالا می رود و مانده ایم به افتخار کردن به گذشته های دوری که معلوم نیست کدام تاریخ نویسی نوشته شان. هر لحظه مشغول دروغ گفتنیم و از زیر کار در رفتن، آنوقت ادعایمان آسمان را جر داده که ملتی هنرمندیم. خوب راست می گوییم. هنرمندیم دیگر. وگرنه کدام ابلهی عمرش را اینطور تلف می کند؟ سر تا پایمان ریا ست و تظاهر. گوشت همدیگر را می خوریم آنوقت بیست و چهار ساعته ادعایمان گوش خر را کر کرده که ایرانی اینطور است و آنطور است. آن بدبختی که آنور آب زحمتی کشیده، برای خودش کشیده. درون سیستمی زحمت کشیده که قدر تلاش را می داند. من نمی گویم سوء استفاده نمی کند. می کند. اما حداقل منافعش را هوشمندانه می شناسد. ما حتی بلد نیستیم سوء استفاده کنیم. همان بیچاره اگر توی این جامعه می ماند کسی پشکل هم بارش نمی کرد. خیالتان تخت.

من ملتهایی می شناسم که نه تاریخ دارند و نه آثار باستانی، اما سعادتمندتر از ما زندگی می کنند. اشتباه نکنید. من معتقد نیستم که خارج از مرزهای این جامعه کثیفِ بی شرافتِ ... بهشت برین است. نه. آنجا هم همه این کثافتها هست. اما نه به این مقیاس.

اینجا، بخشی از عمر آدمها کلا اضافی ست. دوره جوانی اش را می گویم. باید جوری سر این جوانها را شیره مالید و سرکارشان گذاشت. وگرنه به فساد کشیده می شوند. حتی اگر این سرکار گذاشتن فقط و فقط از به فساد کشیده نشدن بهتر باشد. اینجا، بخشی از زندگی ات که نامش را می گذارند جوانی، زیادی ست. بقیه اش هم البته تحفه ای نیست. اما این یکی واقعا زیادی ست. باید دورش بیاندازی. اینجا، هیچ کس اجازه درست درس خواندن را ندارد. نمی گذارند درست کار کنی. نمی گذارند باب میل خودت ازدواج کنی. حتی نمی گذارند در تنهایی بمیری.

آهای، آنهایی که بیرون ایستاده اید، بیایید اینجا، کنار ما بنشینید، بعد با هم می بینیم که آیا باید از فرهنگ ایرانی حرفی زد یا نه. آهای شماها که ایرانی هستید، کدامتان خودش خواسته؟ اگر کسی که خط کش را دهها و صدها سال پیش روی نقشه گذاشته و خطی کشیده که از قضای روزگار یک منحنی بسته از آب در آمده و شما هم درونش هستید، کمی دستش کج می شد، یا حواسش پرت می شد، شما حالا ممکن بود ترک یا عراقی یا افغان یا چیز دیگری می بودید. تا حالا به این فکر کرده اید؟

ما ذاتا ملت باحالی هستیم. زندگی ما فقط و فقط به این درد می خورد که از آن فیلم بگیرند تا در جشنواره کن و ونیز و ... با آن جایزه بگیریم. اما وقتی جایزه مان را گرفتیم، و اروپایی و آمریکایی جماعت که برایمان اشک ریختند و به حال دخترک یا پسرک یا جوان داستان دل که سوزاندند، باید برگردیم به همان اسطبلی که در آن زندگی می کردیم. باید برگردیم به همان طویله و دوباره به هم لگد بپرانیم. برگردیم به همان جامعه ای که جوان بودن در آن برابر مسخ شدن است.

ما سالهاست که در زمان ایستاده ایم. ما، سالهاست که پادشاه داریم. ما سالهاست که زمستانها زیر کرسی می نشینیم و زندگی و وقتمان را به بطالت می گذرانیم تا اماممان ظهور کند. سالهاست نشسته ایم تا یکی بیاید برایمان نان و آبمان را ارزان کند، بهمان خانه مفت بدهد. اصلا ما ذاتا مفت خوریم. می دانید «تنبل» چه جور حیوانی ست؟ من وقتی ایرانی ها را می بینم یاد این جانور می افتم. ما سالهاست که در زمان ایستاده ایم و سالهاست که از تغییر می ترسیم. جالب است. از «تغییر»! از اساس حیات. برای همین است که می گویم ما با زندگی سر جنگ داریم.

آهای، جماعت دلخوش و شکم سیری که شیفته شرق می شوید، با شما هستم. همین من، حاضرم جایم را با تک تک شما عوض کنم. من، اگر که این لفظ راحتتان می کن، یک وطن فروشِ خود خواهِ خود بزرگ بینِ مغرورم. اما من زندگی ام را دوست دارم. من می خواهم از لحظه لحظه های زندگی ام لذت ببرم. می خواهم دروغ نگویم، حق کسی را پایمال نکنم و مثل یک انسان زندگی کنم. من خودم را نه ایرانی می دانم و نه هیچ چیز دیگر. از هیچ قومی نیستم، هیچ دینی هم ندارم. اگر هم به زبان یا شهر خاصی علاقه دارم فقط و فقط به خاطر خاطرات دوران کودکی ام بوده. هیچ انسانی برای چیزی که در اختیارش دخالتی نداشته محاکمه نمی شود.

من، گاهی از تمامی آدمهایی که در خیابان می بینم بیزار می شوم. حتی از خودم. دلم می خواهد با مشت بیفتم به جان یکی و صورتش را له کنم. ما در جامعه ای زندگی می کنیم که اگر دروغ نگویی و قانون را رعایت کنی، یک پخمه ی ساده لوحِ بی عرضه بیشتر نیستی و بهتر است بروی و بمیری! اینجا جامعه است که ادعای مهمان نوازی و خونگرمی اش می شود ولی از هر پستی پستتر است. اینجا بزرگترین توهینها به موجودیت انسان می شود و هیچ کسی دم بر نمی آورد. اینجا ما نشسته ایم تا «یکی» بیاید و همه چیز را درست کند. بیاید و خودش هم رییس جمهور بشود، هم رهبر باشد، هم برای ما از خارجی ها امتیاز بگیرد و همه این کارها را بکند. ما هم حوصله نداریم. همینجا زیر کرسیهایمان نشسته ایم. جایمان هم خوب است.

گاهی با خودت می گویی، گور پدر زندگی. راست گفته هر کس که گفته: «خلایق هرچه لایق».

/ 42 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رخشان

سلام همسايه! چطوری؟ هستی؟ نيستی؟ گم نشده باشی تو زندگی؟؟!!

الهه

سلام مهندس..به روز رسانی فرماييد لطفا

همه ي آدما

برای اينکه داستان تون رو تو اين وبلاگ مشاهده کنيد اون رو به پست الکترنيکی من ارسال کنيد

کافه داستان

اولین شماره نشریه اینترنتی کافه داستان منتشر شد با هفت داستان یک مقاله یک داستان ترجمه یک شعر ترجمه

z.

خاک وطن ما مقدسِ.اینو بدون یه عده تفاله ی لجن که به خاطر منافعشون دست به هر کثافت کاری میزنن رو جز آدمیزاد که هیچ ابناء بشر هم محسوب نکن.اگه مقابل این جماعت وایستادی هنر کردی "به هر قیمتی"

ستایش

سلام.فوق العاده بود.حرف دل من هم بود.البته خود من هم گاهی این تنبلی میاد سراغم ولی تنبلی به علت افسردگی و خمودگی!اما خدا رو شکر به همه ی اهدافم رسیدم و همون جایی هستم که میخواستم باشم. تا حالا چند بار به خاطر اینکه راست گفتم توبیخ شدم و واسم دردسر درست شده.جوری که به خودم لعنت فرستادم که چرا حقیقت رو گفتم... نمیدونم شاید هر راستی رو نباید گفت.بعضیا تحمل و درک شنیدن حقیقتو ندارن. خیلی عالی نوشتی.لذت بردم.[گل]