سفرهای دراز

دلم برای خودم، و تمامی تنهاییهایم تنگ می شود. به یاد روزها و ساعتهای تنهایی گذشته، گاهی که مسافتهای کوتاه را قدم می زنم، به یاد قدم زدنهای طولانی روزهای سخت زندگی، حسرت می خورم. باور نمی کنند کسانی که می شنوند. و برایم مهم هم نیست که باور کنند یا نه. گاهی آرزو می کنم که کاش می شد در جایی روی این کره خاکی ظاهر شوم که کسی مرا نشناسد. هیچ کس. و همه چیز را از نو شروع کنم. اما افسوس که آدمها، همگی به دنبال ثبات و ماندنی هستند که مرا از پای در می آورد.

آرزوی سفرهای دراز برای همیشه در دل من می ماند. حتی اگر تو هم رفیق سفر باشی، باز کم است برای سفر کردن. یعنی راستش، این سفرها مرا راضی نمی کند. جایی می خواهم خیلی دور. جایی که پای هیچ آدمی از آدمیان این اطراف به آنجا باز نشده باشد.

یکی می گفت، نوشته هایت هم دیگر تکراری شده. راست می گوید. وقتی می خوانم، خودم هم می فهمم. خوب همین است، اینها همه از بودن و ماندن و ثبات داشتن است. وقتی می مانی یک جا، ذهنت هم همانجا می ماند. نه گاهی، که همیشه، باید رفت. قصه های آدمیان، از همان آغاز از سفر بوده، و تجربه های سفر. اما وقتی همه چیز به طرز ظالمانه ای راکد می شود و بی تکان و حرکت، نمی دانی باید چه کنی. وقتی همه آنها که دوستشان داری را بعد از این همه وقت می بینی و می بینی که چه قدر همه چیز و همه کس فرق کرده، یا شاید بشود گفت وقتی می بینند چه قدر تو فرق کرده ای، اصلا حوصله حرف زدن هم دیگر نداری. دوست داری بروی جایی بنشینی، کنار آب، قلابت را بیاندازی توی رود، و منتظر یک ماهی بمانی! دوست داری بروی دراز بکشی و آرزو می کنی کاشکی می شد که یکباره آدم خوابش ببرد. شاید بیدار که شدی همه چیز درست شده باشد. نه که چیزی خراب باشد، اما آنطور که می خواهی نیست.

وقتی به پشت سرت نگاه می کنی، رد پای خودت را می بینی که در مسیر زندگی تا اینجا آمده. آن دور دورها، کمی به چپ پیچیده و بعد به راست، بعد هم در امتداد افق گم شده. معلوم نیست از کجا شروع شده. اصلا هم معلوم نیست. حالا هم معلوم نیست به کجا دارد می رود. خودت هم نمی دانی. گاهی آدم حس می کند این خط را یکی از قبل رسم کرده و حالا خودش دارد رویش راه می رود. اما اینطوری ها هم نیست.

صدای پای خوشبختی گاهی حتی وقتی دلت از همه چیز پر است می آید. درست مثل همان صدای بدبختی که وقتی همه چیز قشنگ است و خوب می شنوی. سفرهای دراز گاهی، برای آدم از نفس کشیدن هم واجب تر می شود. کاش می شد با هم یک سفر دراز برویم. جایی که هیچ کس ما را نشناسد.

پ.ن.
نمی خواستم بنویسم. اما گفتم شاید بد نباشد چیزی بگویم. لااقل برای آنکه خودم باورم بشود که از دنیا عقب نیستم. جنگ همیشه همین است. حالا اینجا در آبادان هم خبری نیست. می خواهید چه خبری باشد؟ مردم بزنند و برقصند؟ که چه؟ آدمهای پست را باید فراموش کرد. اینطور، هر لحظه از زندگی پیش و پس از مرگشان در ذهن آدمها اعدام می شوند. این دیکتاتور های کوچک در مقابل بزرگترهایی که تمام دنیا را اشغال کرده اند چیزی نبود.بدتر از اینها بوده. هنوز هم هست و باز هم خواهد بود. اصلا می دانید چیست؟ ما جهان سومی ها خودمان دیکتاتور پروریم.

/ 8 نظر / 6 بازدید
لی لا - آبی آسمانی

وقتی از سفر ميگوئی، يعنی از حرکت حرف ميزنی ، وقتی از دلتنگی برای تنهائيهات حرف ميزنی مرا نااميد ميکنی که وقتی در کنار فرشته خوشبختی چرا ميل به نبودن در بهشت ميکنی... ثبات آدم را مانده نميکند آدم را بزرگ ميکند، ريشه ميزند آدم و هويت پيدا ميکند. پس نگران نباش سعی کن اين درخت را خوب آبياری کنی تا به بار برسد.

رخشان

سلام همسايه. دلتنگی برای سفر دلشوره می اندازد به جان آدم. که آيا زير پايم سفت است؟؟؟ که آيا خوشم هست؟ نميدونم ! دعا ميکنم که خوب باشيد و روبراه.

آ......

مسافری را میشناختم که همیشه دیر تصمیم به سفر میگرفت و همیشه از اتوبوس جا میماند و جا ماندن خود را از ثبات میدانست فکر میکنم همه همه احتیاج به سفر دارند حتی آب زلال هم در اثر یک جا ماندن سرنوشت غم انگیزی پیدا میکند باید به سفر رفت اما نباید اسیر رهزنان شد که اگر اسیر آنها شوی در راه مانده خواهی شد که چه بسیار در راه ماندگان که خود رهزن شدندپس اگر توشه سفرت کافی نیست بهتر است سفر نکنی نباید از تغییر آدمها گلایه کردکه این خاصیت مردم شهر است و کسی که در شهر میماند باید در کنار آنها زندگی کندولی جای مسافر در شهر نیست باید اتوبوسی پیدا کرد ورف تهرچند این روزها همه اتوبوسها خالی میروند این انتهای داستان نیست کسی که سفر نکند داستانی را شروع نکرده که به پایان بردو گرفتار تسلسل وقایع خود ساخته است چرخیدن در دایرهای که انتهایش ابتدایش میباشد فقط هر روز تکرار را میبینی تکرار تکرار تکرار........ باید آینه ای به دست گرفت تا پشت سر خود را ببینی جادها ی که زندگی انسان را به پیش میبرد از جاده ای میگذرد که از گذشته می آید هرچند که افراد کمی آینه ای در جیب میگذارند یا حتی کمی برمیگردند

شرتو

گر به مردابی ز جريان ماند آب / از سکون خويش نقصان يابد آب جان‌ش اقليم تباهی‌ها شود / ژرفنای‌ش گور ماهی‌ها شود

شرتو

قبلی رو که فروغ گفته بود و من فکر می‌کنم در مورد خودم صدق می‌کنه. گاهی فکر می‌کنم چرا آدم‌ها دو جور کاملا متفاوت هستند بعضی‌ها عاشق ثبات هستند و اين به‌شون امنيت و آرامش می‌ده و دسته‌ی ديگه اما بودن در يک موقعيت ثابت آرام و قرار ازشون می‌گيره؟! گاهی فکر می‌کنم من هم بالاخره روزی موقعيتی رو پيدا خواهم کرد که بخوام تا آخر دنيا همه چی همونطوری بمونه! نمی‌دونم! ببخش که توی اين نوشه تو رو حذف کردم و همه‌ش خودم رو جای راوی گذاشتم. شاید چون آرزوی گذاشتن و رفتن و ناآشنا بودن هميشه با من بوده...

روزهای بی خاطره

همیشه هم نمی شود روان بود. گاهی سکون لازم است تا بدانیم قدر آنچه را داشته ایم، تا مجالی بیابیم برای اندیشیدن، نگریستن و تأمل کردن. ناشناس بودن دردی از آدمی دوا نمی کند. شاید مُسکنی باشد برای مدتی اندک ولی چاره نیست! دوست عزیز! اگر مردم آن دیار برای اعدام آن موجود وحشی صفت، می زدند و می رقصیدند عجیب بود! گمان می کردم به این بهانه دوباره گذشته تیره برایشان زنده شده باشد. هر چند می دانم که خیلی وقت است از کنار همه چیز بی تفاوت می گذریم!

رضا موسوی

سلام مندوی عزيز. چقدر زيبا و دل آشنا رئاليسم جادوييت را خلق کرده ای ای کاش انتهايش را به تاريخ و سياستهای موهوم و دهشتزا نمی آلودی. سطر به سطر نوشته هايت را ميتوان قاب گرفت و بر ديوار دلهای شيفتهء ادبيات آويخت. همواره دانا و توانا باشی.

رويا

نمی دانم کی اين را نوشتی!کمی خواب بودم!با اصل سفر موافقم گاهی تنها راهيست که آدم را به خودش می رساند و به واقعيت نزديک تر می کند ،اما کجا رفتنش بحثی ديگر است!شايد جايی که آدم باشد و خدا و طبيعت يکجای ساکت و بکر.... راستی شما چرا بعد از اينهمه سال هنوز لينک مرا نداری؟!!