داستان يک شهر

دوشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٦

جامعه شناسی به زبان ساده

«جامعه شناسی به زبان ساده» کتابی ست از «صادق زیبا کلام». در علوم انسانی ما، جای کتابهای اینچنینی واقعا خالی ست. تبریک می گویم به آقای زیبا کلام. کتاب در واقع مجموعه ای ست از جزوه های درسی و نوشته ها و یادداشتهای ایشان درباره جامعه شناسی که شرح کاملش را می توانید در مقدمه کتاب بخوانید. چیزی که مهم است آن است که کتاب هشیارانه نوشته شده. یعنی ترجمه صرف نیست بلکه دریافته های مولف است که نتیجتا بهتر از خواندن یک ترجمه لفظ به لفظ از یک کتاب خارجی ست. توصیه می کنم اگر به جامعه شناسی علاقه دارید، این کتاب را حتما بخوانید.

مُندو

یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦

فیلمهایی که باید دید: پروانه

پروانه (Le Papillon)، ساخته فیلیپ مویل (Philippe Muyl) را یک بار یکی از شبکه های تلویزیون هم پخش کرده. خوشبختانه فیلم هیچ قسمت خلاف شرعی هم ندارد (!). اما یادم نیست که کوتاه شده بود یا نه. تازگیها به حمد الله صدا و سیما فیلمها را مجددا تدوین می کند و قطعاتی از فیلم را که احساس می کند زیادی هستند حذف می کند. حتی از فیلمی مثل «خیلی دور، خیلی نزدیک». بگزریم.

«پروانه» را به لطف یکی از دوستان پیدا کردم و دیدم. فیلمی ست ساده، بدون اتفاقی خاص، اما جذاب و روان. چیزی که در وهله اول در میانه فیلم نظر شما را جذب خواهد کرد مناظر طبیعی ست. مناظری از کوهستان و دشتهای سر سبز. روایت یک پیرمرد بی حوصله و تنها (ژولیان) و دختری شاید 9 ساله (الزا)، کنجکاو و بسیار پر حرف. داستان زیبایی ست. راستش بین هیاهوی فیلمهای هالیوودی این جور فیلمها استراحتی به مغز آدم می دهند. سفری کوچک اما جالب که در آن ژولیان خیلی چیزها را از الزا «باز»می آموزد، چرا که همه را فراموش کرده است. چیزهایی که یادآوریشان همراه است با یادآوری اینکه ژولیان هنوز هم زنده است و باید از عزلت خویش بیرون آید. گرچه لحظاتی از فیلم، با رفتار کودک گونه ژولیان در برابر الزا که هر دو را مثل دو کودک تصویر می کند جذاب می شود، اما اغلب حرف فیلیپ مویل در فیلم، همان جاری بودن زندگی ست. همان که، نباید برای یافتن با ارزشترین چیزها، سفرهای دراز رفت. گاهی با ارزشترین چیزها، در خانه انسان هستند، درون قلبش. کافی ست نگاهی به همین نزدیکی، درون خودمان بیاندازیم. تبریک می گویم آقای مویل!

اگر فرصتی برای دیدن فیلم داشتید، گرچه می دانم پیدا کردنش سخت است، اما پروانه را حتما ببینید.

مُندو

جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦

دریاهای جنوب

وقتی بی تو، سر می گزارم به بیابانهای لم یزرع، برای فرار از چیزی نیست. برای جستجوست. وقتی غم سراسر وادیهای قلبم را فرا می گیرد، حضوریست در کنار تمامی پدیده های این عالم خاکی، که تو را تداعی می کند. خدایی ست که عاشق من است.

خواب می بینم، خوابهای آشفته. کشتی در دریاهای جنوب، مرا با خود می برد. همه مسافران چشم می دوزند به آرامش غریب دریا. من اما، اخم دارم، مردی که کنار من است نگاهی می اندازد به چهره ام و بعد به افق. نمی داند. نمی داند که چرا اخم کرده ام. نمی داند که چه رخ خواهد داد. وقتی نگاه می کنم به دریای آرام، جز چشمان تو چیزی در ذهنم نیست. مرد ایستاده است. بدون آنکه مرا بنگرد، نامم را می پرسد. اما من چیزی به خاطر ندارم. حتی از آمدنم. تنها چیزی را که می دانم می گویم. «من به جستجو آمده ام». و وقتی می پرسد به جستجوی چه؟ نمی دانم. نمی دانم. نگاهش که می کنم، در چشمانش می خوانم که می داند. انگار که من است در ازل. انگار که تمامی این زندگی ام را زیسته. بیهوده در کلنجاری بیهوده سعی می کنم در چشمانش چیزی بخوانم. مرد لبخند می زند، و دریا طوفانی می شود.

من وقتی نگاهم را می دوزم به خنده هایت، چشمانم را تنگ می کنم، مثل همیشه که به فکر فرو می روم. انگار که چیزی یادم می آید. چیزی که نمی دانم قبلا چرا چندین بار به ذهنم رسیده اما نگفته امت. وقتی می گویی که چیزی داری برای گفتن به من اما وقتی دیگر خواهی گفت، نمی دانم باید چگونه لحظه های فراغت را بپزیرم. من اما گاهی عجیب حسی دارم از مقاومت.

گاهی تمام وجودم پر می شود از خنده هایی که برای حضورت نگه داشته ام. گاهی نمی دانم من از تمامی این جهان خاکی، برای چه فراریم. در گریزی بی پایان، حالا بار دیگر در میان جمعیت آدمهای خندان اطرافم به طرز ترحم بر انگیزی به تله افتاده ام. یادم نیست که چرا نمی خندم. یادم نیست.

گاهی غم، برای آدمها عادت می شود. «آنکه از همه بیشتر می خندد، غمگینترین است». گاهی نمی دانم چرا این همه سکوت در قلب من است. هرگز سکوت مرا کسی جز تو نشکست. وقتی که کنارم نباشی، هر قدر هم نزدیک، وقتی که دستت را در دستم نمی گزاری، حرفی برای گفتن نیست. زبانم در کام می خشکد.

هر بار دریاهای جنوب، مرا به یاد تو می اندازند. چشم که باز می کنم و رد پایت را کنار ساحل می بینم، آغاز می کنم به دویدن. دویدنی بی پایان. هر کسی مرا می بیند، تا افق مرا دنبال می کند. دوباره چشمها را که باز می کنم، خود را در میان سیل جمعیتی می بینم که می خندند. با هم گفتگو می کنند و مرا نمی بینند. و من هنوز هم در حال جستجویم. و هر بار خسته می شوم. چشمهایم را می بندم و تو را می بینم.

چشمهایت، مرا به اعماق دریاهای جنوب می برد. یادم باشد، جایی زندگی نکنم که دریا و رود نداشته باشد.

مُندو

شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥

وجه پر از کثافتِ زندگی

امروز خیلی حالم بد است و دلم پر. می خواهم بد و بیراه بگویم و هر چه فحش هست نثار خودم و همه آنهایی کنم که در این جامعه زندگی می کنند. اگر هم فکر می کنید اینها هم یک مشت گفته های «مالیخولیایی»ست، یک ضربدر آن بالا گوشه سمت راست پنجره تان هست. محبت کنید و فشارش دهید که اصلا حوصله تان را ندارم!!!
 
ما یک نسل سوخته ی تباه شده ایم. نسلی که در کثافت غوطه ور شده است و هر چه تقلا می کند، برای بیرون آمدن راهی نیست. دروغ، تنبلی و تن پروری جزو ارزشهای ماست. اینجا جامعه ایست که آدمهایش فکر می کنند زندگی باری است بر دوششان. زندگی تکلیفی ست سخت و غیر قابل تحمل که فقط به هر قیمتی شده درست مانند تکلیفهای زمان مدرسه رفتنشان باید سر و تهش را هم بیاورند. به چه قیمتی؟ مهم نیست. چطور؟ اصلا مهم نیست.

کثافت از سر و کولمان بالا می رود و مانده ایم به افتخار کردن به گذشته های دوری که معلوم نیست کدام تاریخ نویسی نوشته شان. هر لحظه مشغول دروغ گفتنیم و از زیر کار در رفتن، آنوقت ادعایمان آسمان را جر داده که ملتی هنرمندیم. خوب راست می گوییم. هنرمندیم دیگر. وگرنه کدام ابلهی عمرش را اینطور تلف می کند؟ سر تا پایمان ریا ست و تظاهر. گوشت همدیگر را می خوریم آنوقت بیست و چهار ساعته ادعایمان گوش خر را کر کرده که ایرانی اینطور است و آنطور است. آن بدبختی که آنور آب زحمتی کشیده، برای خودش کشیده. درون سیستمی زحمت کشیده که قدر تلاش را می داند. من نمی گویم سوء استفاده نمی کند. می کند. اما حداقل منافعش را هوشمندانه می شناسد. ما حتی بلد نیستیم سوء استفاده کنیم. همان بیچاره اگر توی این جامعه می ماند کسی پشکل هم بارش نمی کرد. خیالتان تخت.

من ملتهایی می شناسم که نه تاریخ دارند و نه آثار باستانی، اما سعادتمندتر از ما زندگی می کنند. اشتباه نکنید. من معتقد نیستم که خارج از مرزهای این جامعه کثیفِ بی شرافتِ ... بهشت برین است. نه. آنجا هم همه این کثافتها هست. اما نه به این مقیاس.

اینجا، بخشی از عمر آدمها کلا اضافی ست. دوره جوانی اش را می گویم. باید جوری سر این جوانها را شیره مالید و سرکارشان گذاشت. وگرنه به فساد کشیده می شوند. حتی اگر این سرکار گذاشتن فقط و فقط از به فساد کشیده نشدن بهتر باشد. اینجا، بخشی از زندگی ات که نامش را می گذارند جوانی، زیادی ست. بقیه اش هم البته تحفه ای نیست. اما این یکی واقعا زیادی ست. باید دورش بیاندازی. اینجا، هیچ کس اجازه درست درس خواندن را ندارد. نمی گذارند درست کار کنی. نمی گذارند باب میل خودت ازدواج کنی. حتی نمی گذارند در تنهایی بمیری.

آهای، آنهایی که بیرون ایستاده اید، بیایید اینجا، کنار ما بنشینید، بعد با هم می بینیم که آیا باید از فرهنگ ایرانی حرفی زد یا نه. آهای شماها که ایرانی هستید، کدامتان خودش خواسته؟ اگر کسی که خط کش را دهها و صدها سال پیش روی نقشه گذاشته و خطی کشیده که از قضای روزگار یک منحنی بسته از آب در آمده و شما هم درونش هستید، کمی دستش کج می شد، یا حواسش پرت می شد، شما حالا ممکن بود ترک یا عراقی یا افغان یا چیز دیگری می بودید. تا حالا به این فکر کرده اید؟

ما ذاتا ملت باحالی هستیم. زندگی ما فقط و فقط به این درد می خورد که از آن فیلم بگیرند تا در جشنواره کن و ونیز و ... با آن جایزه بگیریم. اما وقتی جایزه مان را گرفتیم، و اروپایی و آمریکایی جماعت که برایمان اشک ریختند و به حال دخترک یا پسرک یا جوان داستان دل که سوزاندند، باید برگردیم به همان اسطبلی که در آن زندگی می کردیم. باید برگردیم به همان طویله و دوباره به هم لگد بپرانیم. برگردیم به همان جامعه ای که جوان بودن در آن برابر مسخ شدن است.

ما سالهاست که در زمان ایستاده ایم. ما، سالهاست که پادشاه داریم. ما سالهاست که زمستانها زیر کرسی می نشینیم و زندگی و وقتمان را به بطالت می گذرانیم تا اماممان ظهور کند. سالهاست نشسته ایم تا یکی بیاید برایمان نان و آبمان را ارزان کند، بهمان خانه مفت بدهد. اصلا ما ذاتا مفت خوریم. می دانید «تنبل» چه جور حیوانی ست؟ من وقتی ایرانی ها را می بینم یاد این جانور می افتم. ما سالهاست که در زمان ایستاده ایم و سالهاست که از تغییر می ترسیم. جالب است. از «تغییر»! از اساس حیات. برای همین است که می گویم ما با زندگی سر جنگ داریم.

آهای، جماعت دلخوش و شکم سیری که شیفته شرق می شوید، با شما هستم. همین من، حاضرم جایم را با تک تک شما عوض کنم. من، اگر که این لفظ راحتتان می کن، یک وطن فروشِ خود خواهِ خود بزرگ بینِ مغرورم. اما من زندگی ام را دوست دارم. من می خواهم از لحظه لحظه های زندگی ام لذت ببرم. می خواهم دروغ نگویم، حق کسی را پایمال نکنم و مثل یک انسان زندگی کنم. من خودم را نه ایرانی می دانم و نه هیچ چیز دیگر. از هیچ قومی نیستم، هیچ دینی هم ندارم. اگر هم به زبان یا شهر خاصی علاقه دارم فقط و فقط به خاطر خاطرات دوران کودکی ام بوده. هیچ انسانی برای چیزی که در اختیارش دخالتی نداشته محاکمه نمی شود.

من، گاهی از تمامی آدمهایی که در خیابان می بینم بیزار می شوم. حتی از خودم. دلم می خواهد با مشت بیفتم به جان یکی و صورتش را له کنم. ما در جامعه ای زندگی می کنیم که اگر دروغ نگویی و قانون را رعایت کنی، یک پخمه ی ساده لوحِ بی عرضه بیشتر نیستی و بهتر است بروی و بمیری! اینجا جامعه است که ادعای مهمان نوازی و خونگرمی اش می شود ولی از هر پستی پستتر است. اینجا بزرگترین توهینها به موجودیت انسان می شود و هیچ کسی دم بر نمی آورد. اینجا ما نشسته ایم تا «یکی» بیاید و همه چیز را درست کند. بیاید و خودش هم رییس جمهور بشود، هم رهبر باشد، هم برای ما از خارجی ها امتیاز بگیرد و همه این کارها را بکند. ما هم حوصله نداریم. همینجا زیر کرسیهایمان نشسته ایم. جایمان هم خوب است.

گاهی با خودت می گویی، گور پدر زندگی. راست گفته هر کس که گفته: «خلایق هرچه لایق».

مُندو

شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥

یادم هست

تمامی دشتهایی که شبانه پیمودم، برای تسکین انتظار حقیقتی بود که فقط تو دانستی. حقیقتی از جنس تمام زندگی. سفرهای درازی که می روم، همگی برای جستجوی حقیقتی است که تنها به جا مانده از انسانیتی ست بی نشانه و من تو را در این میانه می جویم. از حقیقت، به سوی تو، راهی نیست.

بی پروا، در تاریکی شب، گام بر می دارم، در حالیکه همه ی جهتها در این دشت یکی اند. گاهی «آنچنان غرق غروبم که سحر یادم نیست». گاهی برای هر آن از زنده بودنم، به تو محتاجم اما، وقتی نیستی، زندگی چنان بغضی می کند که دلم برایش می سوزد. در آغوشش می کشم و بوسه می زنم بر لبهایش. ببخش مرا. باور کن زندگی را بیش از تو دوست ندارم. باورم کن.

حقیقتی در وجودت هست که، مرا کشان کشان تا دشتهای سکوت می برد. هر دشت وسیع سرسبزی که می بینم، به تمامی، وجودم از عطر تنت پر می شود. دستها را باز می کنم، و و نفس عمیقی می کشم. چشمها را که باز می کنم، لبخندت را در چشمان دشت می بینم و صدای خنده هایت را در پیچش باد میان سر سبزی دشت.

دست بردار از تمامی دنیایت، و مرا به دست آور. باورم کن که هرگز جز حضورت چیزی نخواستم، و حالا، من فقط چشمان غرق شوقت را تمنا می کنم. یادم هست که چگونه به چشمانم زل می زدی و برای غرق کردن من در تمامی محبت و شوقت، تقلا می کردی. یادت باشد، تو با تمامی شوقت، مرا به آسمانها می فرستی. تو، با تمامی شوق پاک و دیرینه ات، مرا در آغوش می کشی، و غرق بوسه می کنی. گاهی، نگاهی، از تمامی اینها معنایش بیشتر می شود.

هر آهنگ آسمانی مرا به یاد تو می اندازد. صدایت را هنوز یادم هست. سکوتت را خوب می شنوم، و یادم هست که هر گاه سخن نگفتی، من باید سراپا گوش باشم. وقتی نگاهم نکنی، باید به دنبال تو باشم. وقتی نمی خندی، شاید که آسمانیان از من رو برمی گردانند. خوب یادم هست ...

مُندو

دوشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٥

سفرهای دراز

دلم برای خودم، و تمامی تنهاییهایم تنگ می شود. به یاد روزها و ساعتهای تنهایی گذشته، گاهی که مسافتهای کوتاه را قدم می زنم، به یاد قدم زدنهای طولانی روزهای سخت زندگی، حسرت می خورم. باور نمی کنند کسانی که می شنوند. و برایم مهم هم نیست که باور کنند یا نه. گاهی آرزو می کنم که کاش می شد در جایی روی این کره خاکی ظاهر شوم که کسی مرا نشناسد. هیچ کس. و همه چیز را از نو شروع کنم. اما افسوس که آدمها، همگی به دنبال ثبات و ماندنی هستند که مرا از پای در می آورد.

آرزوی سفرهای دراز برای همیشه در دل من می ماند. حتی اگر تو هم رفیق سفر باشی، باز کم است برای سفر کردن. یعنی راستش، این سفرها مرا راضی نمی کند. جایی می خواهم خیلی دور. جایی که پای هیچ آدمی از آدمیان این اطراف به آنجا باز نشده باشد.

یکی می گفت، نوشته هایت هم دیگر تکراری شده. راست می گوید. وقتی می خوانم، خودم هم می فهمم. خوب همین است، اینها همه از بودن و ماندن و ثبات داشتن است. وقتی می مانی یک جا، ذهنت هم همانجا می ماند. نه گاهی، که همیشه، باید رفت. قصه های آدمیان، از همان آغاز از سفر بوده، و تجربه های سفر. اما وقتی همه چیز به طرز ظالمانه ای راکد می شود و بی تکان و حرکت، نمی دانی باید چه کنی. وقتی همه آنها که دوستشان داری را بعد از این همه وقت می بینی و می بینی که چه قدر همه چیز و همه کس فرق کرده، یا شاید بشود گفت وقتی می بینند چه قدر تو فرق کرده ای، اصلا حوصله حرف زدن هم دیگر نداری. دوست داری بروی جایی بنشینی، کنار آب، قلابت را بیاندازی توی رود، و منتظر یک ماهی بمانی! دوست داری بروی دراز بکشی و آرزو می کنی کاشکی می شد که یکباره آدم خوابش ببرد. شاید بیدار که شدی همه چیز درست شده باشد. نه که چیزی خراب باشد، اما آنطور که می خواهی نیست.

وقتی به پشت سرت نگاه می کنی، رد پای خودت را می بینی که در مسیر زندگی تا اینجا آمده. آن دور دورها، کمی به چپ پیچیده و بعد به راست، بعد هم در امتداد افق گم شده. معلوم نیست از کجا شروع شده. اصلا هم معلوم نیست. حالا هم معلوم نیست به کجا دارد می رود. خودت هم نمی دانی. گاهی آدم حس می کند این خط را یکی از قبل رسم کرده و حالا خودش دارد رویش راه می رود. اما اینطوری ها هم نیست.

صدای پای خوشبختی گاهی حتی وقتی دلت از همه چیز پر است می آید. درست مثل همان صدای بدبختی که وقتی همه چیز قشنگ است و خوب می شنوی. سفرهای دراز گاهی، برای آدم از نفس کشیدن هم واجب تر می شود. کاش می شد با هم یک سفر دراز برویم. جایی که هیچ کس ما را نشناسد.

پ.ن.
نمی خواستم بنویسم. اما گفتم شاید بد نباشد چیزی بگویم. لااقل برای آنکه خودم باورم بشود که از دنیا عقب نیستم. جنگ همیشه همین است. حالا اینجا در آبادان هم خبری نیست. می خواهید چه خبری باشد؟ مردم بزنند و برقصند؟ که چه؟ آدمهای پست را باید فراموش کرد. اینطور، هر لحظه از زندگی پیش و پس از مرگشان در ذهن آدمها اعدام می شوند. این دیکتاتور های کوچک در مقابل بزرگترهایی که تمام دنیا را اشغال کرده اند چیزی نبود.بدتر از اینها بوده. هنوز هم هست و باز هم خواهد بود. اصلا می دانید چیست؟ ما جهان سومی ها خودمان دیکتاتور پروریم.

مُندو

دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

دشت گریان*

«بیدار باش». و این روزها بیداری را می شود به قیمت جان خرید. وقتی روزهای عمرت هستند که پرپر می کنی، گریه تنها چیزی ست گهگاهی می شود به آن امید بست. گاهی تعجب می کنم که چطور تار مویی از فرشته ای، می تواند مرا به زندگی امیدوار کند و گاهی می اندیشم که، وای بر من اگر زندگی به اندازه این تار مو پیچ و خم داشته باشد.

وسعت این دشتهای بارانی را که می نگری، فقط نمی دانی باید با این لحظه های کور و بی نزاکت چه کرد. لحظه هایی از عمری که کوتاه هست و نیست. لحظه هایی از عمری که مال تو هست و نیست. امروز آسمان برای تو می گرید و دشتهای گریان این روزها مرثیه عمر تو را می خوانند. زندگانی می ماند برای زنده گانی که هرگز زندگی نکردند، و تو جا به جا ردی می بینی از حضور زیبایی فرشته ای بی پروا در زندگی. فرشته ای که می بخشدت تمامی زندگانی را.

ترسهای هر روزه ات بر تو غالب می آیند گاهی اما، چشم که باز می کنی، می بینی که همه چیز هم به همین سادگی نیست. همه چیز به همینجا ختم نمی شود. گاهی مملو می شوی از آرزوهای دیرینه بشری. گاهی مملو می شوی از آرزوی زیستن در برهوتی از آدمها. در دشتهای گریانی که زیر بغض ترکیده آسمان سیراب نمی شوند. گاهی مملو می شوی از حس تنهایی.

گاهی فقط تو می مانی و بغضهای بیهوده ای که راه را بر حرفهایت می بندند. گاهی فقط تو می مانی و حضور دلتنگی های نبودن آسمانیان. گاهی، می ایستی بر لبه دره ای مشرف به دشتی گریان، و آرزو می کنی که باد تو را با خود ببرد.

من هنوز خیره به پیچ و تابهای تار مویی که خطی از زندگی را نشانم می دهد، آرزوی رسیدن به خانه ای امن دارم.

*عنوان نوشته برگرفته از عنوان فیلمی از «تئو آنجلوپولوس»

مُندو

جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥

گمشده

تلخکامی های زندگی وقتی که بیشتر می شود و بیشتر، جام زندگی طعم تلخی پیدا می کند. مزه شیرین زندگی هم می ماند برای داغ گزاشتن بر دل آدم که روزی چه قدر زندگی شیرین بوده. گاهی پیش می آید که وقتی بین همین آدمهای همیشگی قدم می زنی به خودت نهیب می زنی که چه قدر حساس و زودرنج شده ای. اما چه فرقی می کند؟ مگر همین تو نبودی که زندگی ات را همینگونه انتخاب کردی؟

وقتی یاد تنهایی هایم می افتم، دلم برای خودم تنگ می شود. خودی که وقتی تنها می شدم تازه جرات پیدا می کرد باشد. سکوت سختی این روزها بر تمامی من حاکم است و مرا زیر فشار سنگسار زمانه له می کند. هزاره ها می گزرد و من هنوز هم یاد نگرفته ام که زندگی را باید با کدام حروف بنویسم. هزاره ها می گزرد و من می ترسم که بگویم چه می خواهم از زندگی.

یادم باید روزی برایت بگویم که چه عذابی بر تو نازل خواهد شد اگر که در کنار من باشی. همسفری با من کار آسانی نیست. هست؟ می ترسانمت و می ترسانمت از خویشتنم، اما قلبم التماس می کند که نترسی. هرگز نگزاردم که صدای التماسهایش را بشنوی. من تمامی تلاشم را می کنم که بنویسم و نمی شود. کلماتم به تمامی به هم گره خورده اند و انگار که راه تنفسم را بسته اند. راه پیش ندارم؛ و راه پس هم. چشمانم را روی هم می گزارم و خواب مرا می رباید. صبح که بر می خیزم، خویشتن را در دشتی می یابم میان درختان. من این روزها گُمَم. نیستی و من گم شده ام. کسی خانه مرا ندیده؟

مُندو

سه‌شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٥

تولد یک فرشته

هیچ کس مرا به جشن میلاد فرشته ها دعوت نمی کند. هیچ کس دست مرا نمی گیرد و مرا در آغوش نمی کشد. تمامی روزهای گذشت و انتظار بوی نمناکی می گیرد و خستگی. وقتی از بچه های کوچه پشتی سراغ مرا می گیری، همه مرا دیده اند که دوان دوان به سمت ساحل رود می رفتم ولی هیچ کس بازگشت مرا نمی بیند.

هوا ابری می شود و در سایه ابرهای بعد از ظهر های پاییز این بچه ها از سر شادی و سرور شوقشان را فریاد می زنند. هر وقت کودک تنهایی که تازه به کوچه مان آمده است را می بینم دلم می خواهد دستش را بگیرم و کاری کنم که تمامی بچه های کوچه که او را بازی نمی دهند حسرت بخورند. اما افسوس که فرصتی نیست. اینجا، رود علیرغم آنکه رگ حیات می نماید اما خودش مرده است. هدیه ای را که با شوق تمام آماده کرده بودم تا به جشن میلاد فرشته ها ببرم، در دست می گیرم و به سینه می فشارم. یادم هست که می گفتی عجب جشنی می شود سال دیگر. یک کیک کوچولو، با چند تا شمع. چند تا شمع؟ هدیه ای کوچک اما دوست داشتنی که عطر زیباییش تمامی این فضاهای خموده را پر می کند. و دستانی به لطافت گلبرگهای سیراب از شبنم.

من همیشه می سوزم از اشتیاقها و آرزوهایم. خوب نگاه کن به پیشانی ام و ببین داغ تمامی اشتیاقهای عالم را. داغ بوسیدنت را که بر پیشانی ام مانده.

من تو را در اغوش می گیرم و گرمت می کنم تا که سرمای سردیهای این همه تردید تو را نگزد. از نزدیکترین فاصله ممکن به چشمانت خیره می شوم. آنقدر نزدیک که گرمای نفسهای مضطربت را روی لبهایم حس می کنم. غرق در بوسه ات می کنم و به یاد تمامی جشنهای آسمانی که برای تو بود و کسی مرا دعوت نکرد اشک می ریزم.

واژه هایی هست که گاهی سرور و شادی را به قلب من می آورد. من همه نامهای دختران حوا را از برم اما نام تو هیچکدامشان نیست. گویی زندگی می خواهد به من بیاموزد که همواره وقتی به دنبال چیزی هستی نخواهیش یافت. واژه هایی هست که مرا نجات می دهد از تمام کبودیهای زمانه. واژه های رستگاری.

مُندو

سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥

هنوز هم می شود

وقتی از دوست داشتنهای درونت می نویسی، تعبیرشان به عشق بدترین و قابل بخششترین گناهی است که انسانها مرتکب می شوند. وقتی به گزشته هایی نگاه می کنی که در آنها آقای مربع به تو لبخند می زند، حسرت گزشته هایت را می خوری. و حسرت همه چیزهای قشنگی که روزی بودند. آقای مربع یک آینه بود. وقتی این موجود کوچولو کنار من می ایستاد، من احساس اطمینان می کردم؛ و یادم هست که از وقتی به دنیا آمد من خوشبختتر بودم. چون همیشه به جای عاشق بودن، دوست داشتم. هرگز برایم دیوان این همه شاعر مهم نبود و شعارهایی که آدمها می دادند. من می خواستم و می خواهم که راه بیان احساسم را خود انتخاب کنم.

هنوز هم نازنینم هست، هنوز هم تمام آن شوق من به زندگی هست و همیشه هم بهانه ای هست برای زیستن. هنوز هم زندگی کردن آسان است، گرچه گاهی سخت می شود! هنوز هم می شود به تمام حادثه های زندگی مثل آقای مربع نگاه کرد. دنیای ما هنوز هم دوبعدی است و می شود خیلی راحت از کنار چیزهای سخت گزشت. می شود خیلی ساده تمام تلاشهای دیرینه را رها کرد به شرطی که حواسمان باشد که پا در راهی بگزاریم که دوستش داشته باشیم. هنوز هم می شود سکوت اختیار کرد. هنوز هم می شود آنقدر حرف نزد تا کسی بپرسدت که چرا حرف نمی زنی.

شدنها زیادند. بگزارید روزها قشنگ بگزرند. همین نوشته ها هم عاشقانه اند. نگاهشان کنید. خوب نگاهشان کنید. عاشقانه هایی برای آسمانیان. وقتی در عالم خاکی که آخرین برگ سفرنامه باران در آن این باشد که «زمین چرکین است» نشود خندید، اینجا که می شود چرا نباید لبخند زد؟ لبخندی کافی است. قهقهه ها را بگذارید برای وقتی دیگر. انسان به اغلب داروها عادت می کند، اما به بیماری نه. وقتی نوشتن یک دارو باشد خسته ات می کند و دیگر اثرش را هم نمی گزارد. باید یک بیماری باشد تا همیشه همراهت باشد.

کنار میدان اصلی سرزمین مسطح، یکی هست که منتظر آقای مربع نشسته.

مُندو

[ خانه| يخچال | پست الكترونيك ]

خانه
يخچال
پست الكترونيك

مجله اينترنتی فيدوس
وبلاگ تصويری


همشهريها
_________

مثل آرزو
نادي
صادقانه
گور به گور
جزيره سرگرداني
پاسارگاد
رؤيا
نياز
ماندانا
حسام
آبادان،روزي روزگاري
مهاجر ديار عشق
خاطرات يک مدير
ساحل
پاپتي
آبادان پارکانت
شاعرانه
اشلايگر
انکس
با مهر
بريهي
کولي گل فروش
باد شرق
بادبادك
ياسهاي آرام
قطعه‌ای برای آواز دو نفره
تنگ فراخ
شرتو
یک ربع تا آزادی
الماس
محمد عرب زاده
روزهاي بي خاطره
نوادگان این زمین خاکی
غُلو
همسایه
َآبادان فوتو بلاگ
َفرانه
سرشک آتش
آبادان شهر خدا



ديگر دوستان _________
کاپوچينو
منيرو
سقف
روياي نيمه کاره
كرم كتاب
يوسف عليخانى
آدم برفي
دلتنگستان
چکاد
مژگان بانو
ليلاي ليلي
خوابگرد
غبار افکار
سلام دیر
فریبکار نخستین
مهاجر دیار عشق
و این منم
آبی آسمانی
اشکای آبی
اتاق بی حریم
َپاسیون
َمهران بقایی
عبدالمحمد شعرانی
بی سرزمینتر از باد
رضا بهادر
رویا



دوستان
_________

فرهنگ و ادبیات _________
فیدوس
کتابهاي رايگان فارسي
کتابخانه گويا
پارس تک
سخن
بنياد گلشيري
پندار
دوات
کلاغ
ادبيات و فرهنگ
کتابان
رضا قاسمی
كتاب‌هاي رايگان فارسي
كتابخانه گل سرخ

القصه العربيه



خبري _________
شرق
الجزيره
!همه روزنامه‌های دنیا
ايسنا
گويا



کامپيوتر _________
WinBeta
Crack 0
Zone Labs
f-secure
avast
AVG
Ad-Aware
spybot
Download 0
Download 1
Download 2